تلخ تلخ

 

کاشی های آبی
دارند تکه تکه
از آسمانم می افتند

کاش این بار دیگر از خودم بخواهم
... که بلند شود از جا
از موهایم که بلند
از صدایم که بلندتر...
و کوتاه نیایم اینقدر از مواضع ذوق
که هر طریقه ی دردی
طراز بر تن من نیست

دست هنوز
از کف خود خار درمی آورد
شانه هنوز دست و دلش می لرزد
و لرزش شانه نشانه ی ناشناخته ایست
وقتی می شود از شوق باشد
یا تلخ تلخ گریه

باید از شانه هایم بخواهم نلرزند
باید از شانه ها بخواهم
گره ی موهایم را طوری باز کند
که دل تارها نشکند
و دل تارها
هیچ گاه حجم درد سیم ها را
تاب نیاورد...

این بار باید تمام لباس هایم را
ترک کنم
من
هنوز
دارم قد می کشم...



گلاره جمشیدی
/ 3 نظر / 27 بازدید
محبوبه

تو فیس بوک هم خوندمش خیلی دوسش داشتم چقد حس داره این شعر چقد تصویریه همه ی شعراش به این خوبیه ؟

زهره

بعضی شعراش به این خوبیه :)

قاصدك بارون

از شعرهاي خودت هم اينجا بگذار پايه ام براي خواندنش نگو ندارم چشمهايت چيز ديگري مي گويند...