غیور

الان درست 6 ماه است که رفته‌ام سرکارٍ جدید. 6 ماه است که من نه قرارداد دارم نه حقوق نه بیمه. هی روز به روز گفته‌اند درست می‌شود و هنوز نشده. کم کم کشیده شده تا 6 ماه. یک ‌ماهی هست که افتاده‌ام دنبال کارهای اداری و فلان که تکلیف خودم را معلوم کنم. هی سنگ انداختند و من‌را قلاب سنگ کردند، هی پافشاری کردم و سماجت داشتم. بالاخره تا یک مراحلی کارم پیش رفت. دیروز یک‌نفر سنگ بزرگی جلوی پایم انداخت. تمام انرژی و صبوری‌ام انگار تخلیه شد. مقابله با این حجم وسیع و قدرتمند فساد و غرض‌ورزی خسته کننده و احمقانه است. بگذریم. از اداره زنگ زدم به مامان، گفتم دعا کن کارم درست بشود. خسته شدم انقدر دوندگی کرد. مامان گفت رهاش کن تا درست بشه. گفت تا وقتی خودت انقدر سٍوٍر هستی خدا صبر میکنه ببینه چی کار می‌کنی. اگه تو دست بکشی خدا خودش برات انجام می‌ده. گفتم چرا؟ چه خدای مردم آزاری دارین شما. گفت خدا "غیور" است. غیرت دارد روی بنده‌اش. و بهش برمی‌خورد وقتی که او انقدر قدرت دارد و تواناست و فلان، تو خیالت راحت نباشد. گفت درست مثل بزرگتری که میخواهد یک استکان را از دست بچه بگیرد و کمک کند در بردنش که نشکند، بچه هی کش و واکش بیخود کند.

خلاصه اینطور

/ 7 نظر / 14 بازدید
عطش

:) ای خدای غیور! این گره‌ها رو به رحمتت باز کن.

مینا

واااااااااااااااااااای چه مثال خوبی زده مامانت راستم میگه بعضی وقتا ما بیخودی رو بعضی چیزا اصرار داریم یکی مثله خود من که یه زمانی زیادی اصرار داشتم

تک نویسی

سلام قدر مادرتون رو بدونید... ان شاالله زودتر مشکلتون حل بشه

رهگذر

به داشتن چنین مادری حسودیم شد [گل] خدا عمر با عزت بدهد به ایشان

قاصدک بارون

غیور رو خوب اومده یه کم از مامانت یاد بگیر

زخمی

خوب زودتر به مامانت می گفتی دختر جون. مامان تو خیلی دلش پاکه حرفاش قشنگه ازش از قول من بپرس مگه خدا سرش گول میخوره می دونه دل بی دومون یه جا نمی شینه و پر پر می زنه .... ولی قشنگ گفت مسکن گفت همین مهمه