شب.نه

از صبح تا همین حالا بیشتر از بیست نوع حال و احوال مختلف و فکرهای جورواجور را تجربه کردم که هیچ کدامشان مهم‌تر از دیگری نبود. طرفهای بعد از ظهر بود که تو کنارم بودی. صدایم کردی و من وسط انجام کار برگشتم و به جایی در خلأ خیره شدم، که پاسخت داده باشم. و بعد..

یک شعری بود که می‌گفت مگر دیوانه خواهم شد درین سودا که شب تا روز، سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم. همین‌طور هذیان‌وار.

روخوانی مجدد کتاب را تمام کردم. ببینم فردا امتحان را چه می‌کنم و خوانده‌ها یادم می‌ماند یا نه. کنفرانس فردا را هم خواندم که ادامه هفته قبل است. وبر را هم پیش‌خوانی کردم که موقع درس‌دادن درست‌تر بفهمم. فردا را به خوبی از سر بگذارنم می‌افتم روی کتاب‌های تحلیل روایت و ژانر. کلمه زیاد توی سرم وول می‌خورد اما بماند برای بعد.


/ 0 نظر / 40 بازدید