مسؤل خودم، یا گلم؟

یک دوستی داشتم (دارم؟) که دوستم داشت و مهربانی می‌کرد همیشه. من هم خیلی وقت‌ها دوستش داشتم به مدل خودم. منتها، اختلاف نظر و سلیقه و عقیده، مخصوصا عقیده بیداد می‌کرد بین‌مان. بارها و بارها فاصله می‌گرفتیم از هم و محبت نزدیک‌مان می‌کرد باز. الان، حدود یک‌سال و نیم است که ازش فاصله گرفته‌ام به طور تمام و کمال. و آرامش بیشتری دارم. این حرفم بی‌رحمانه‌است؟ شاید. شاید هم نه. هنوز هم معتقدم که در مقایسه با خیلی از آدمهای دیگری که دیده‌ام، آدم خوب‌تری بود. آدم خوبی بود از خیلی جهات. و همه‌ی اینها منافات ندارد با اینکه دیگر "نمی‌خواهمش".

یک‌باری مریم بهم گفت: برای ما سخت است که به فکر خودمان باشیم و خودمان را دوست داشته باشیم. این دوست داشتن یعنی: هوای خودمان را داشتن و خودمان را ترجیح دادن. بله مسخره و دور از باور است برای خیلی‌ها، اما من، اغلب دیگران را به خودم ترجیح داده‌ام. نه از روی ضعف یا جلب محبت مثلا. از روی نمی دانم چی. یک جور حس کرامتی  که آدم فکرمی کند زشت است در مقابل دوستش، هوای خودش را داشته باشد. متوجهید؟ یک جوری که مثلا دم در شما به دوستت می‌گویی "اول شما بفرمایید." این اول شما بفرماییدها برای من، خیلی جاها تکرار شده. مثلا حرفی و عقیده‌ای را نگفته‌ام که دوستم ناراحت نشود. پولی را لازم داشته‌ام و از دوستم پس نگرفته‌ام تا هر وقت داشت بدهد. یا چیزهای ساده‌تر. خوابم می‌آمده و حوصله نداشته‌ام، اما به حرفهایش گوش داده‌ام و همراهی کرده‌ام. یا از حرفش ناراحت شده‌ام و به ‌روی خودم نیاورده‌ام و چیزهایی ازین دست. چیزهای ریز و درشتی ازین دست که زیاد بوده و متاسفانه بیشتر وقت‌ها، آنقدر که دادم برنگشته‌است سمت خودم. برنگشته که هیچ،  خیلی وقت‌ها هم اذیت و آزار و توهین گرفته‌ام! خواسته یا ناخواسته. و خدا می‌داند چقدر دروغ شنیده‌ام...

می‌خواهم بگویم خیلی وقت‌ها، خیلی از آدمها، برای ما هنوز عزیزند. به دلایل مختلف. به دلیل محبتی که بینمان بوده و هست، به دلیل اشک‌هایی که با هم ریخته‌ایم و شب‌و روزهایی که با هم گذرانده‌ایم. برای پیدا کردن یک دوستی ده ساله / دوباره/ دست‌کم ده سال دیگر وقت لازم است و ما در جایی از زندگی هستیم که ده سال برایمان کم نیست مثل قبل. به خاطر همین تحمل می‌کنیم و تحمل می‌کنیم و از درون فرسوده و مستهلک می‌شویم، بی‌که به چشم کسی بیاید و کسی خبر دار بشود اصلا.

بعد اینطوری می شود که ما /من/، گیر می‌کنیم بین محافظت از دوچیز ارزشمند: محافظت از رابطه‌ای چندین ساله با تمام حواشی‌اش، و محافظت از خودمان. و این جور وقت‌ها وای به حال کسانی که مثل من از دسته " اول شما بفرمایید" باشند.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم من در آستانه دهه چهارم زندگی ام قرار دارم. درست 5 سال دیگر می شود چهل سالم و به اندازه کافی روزهایی را گذرانده ام و آدمهایی را دیده‌ام که بفهمم «من مسئول خودم هستم، نه گلم.» بله، متاسفانه. من مسئولم از زخم خوردن بیشتر روحم محافظت کنم و رابطه‌های آزار دهنده را، / با همه‌ی خوبی‌هایی که دارند/ کنار بگذارم. آدم به یک جایی می‌رسد که می‌فهمد خیلی جاها، محبت‌اش هرز رفته‌است. وقتش هدر رفته. توانش را جایی گذاشته که بیهوده بوده و خلاصه، احساس غبن می‌کند از باوری که به "اول شما بفرمایید" داشته. نمیگویم مثل مردمِ بی حریمِ زمانه، ما هم فقط خودمان را ببینیم. خودخواه بشویم و بی آداب و پررو. نمی‌گویم که محبت نکنیم و چه و چه. من فقط میگویم آدم، به جایی می‌رسد در زندگی، که می‌فهمد بزرگترین سرمایه‌اش در زندگی، خودش بوده و هست. نه هیچ چیز دیگر. و چه حیف است که این "خود" را به هیچ از کف بدهد..

همین.

/ 7 نظر / 26 بازدید
محبوبه

موافقم با خط به خطش جمله جمله اش وحتا کلمه کلمه اش !

تسنیم

اینها که گفتی عین حقیقت است. خوشحالم که بیشتر به فکر خودت هستی.

قاصدک بارون

آدم باید به این واقف باشد که این "خود" آیا ارزش محافظت دارد یا نه؟! یعنی آیا آدم آنقدر به این "خود" رسیده و آن را پرداخت کرده که بهش بنازد؟ برای من این قضیه مهم تر است...

مصطفا

همین در یک کلام از دست دادگی... فرق بین خودخواهی و قدر دانستن خود را هم خوب می دانید و می دانیم. و هزار ها کلماتی از این قبیل.. شاد باشید و تندرست[لبخند]

منصوره

با تمام حرف هایت موافقم دوستم این خلق ما شاید به این دلیل باشد که ما از کودکی هر گاه احساس کردیم ظلمی در حق ما شده است و به مادرمان پناه بردیم تنها جمله ای که شنیدیم این بود: بگذر مادر دنیا خیلی بی ارزش و کوچک است. غافل از اینکه فرصت زندگی در همین دنیای کوچک تنها یک بار به هر شخص داده می شود. من نیز چون تو افسوس می خورم که عمرم و مهربانی ام را برای بعضی از افراد گذاشتم که اصلا لایق این همه مهربانی نبوده اند. اما دیر نشده است دوستم بیا ما نیز بیاموزیم که گاهی منتظر بمانیم تا دیگران بگویند شما اول بفرمایید.

نجوا

چه خوب گفتيد، چه خوووب... و من هنوز همان آدمِ اول شما بفرماييدم... قاصدك بارون راست ميگويد كه بايد اين خود را به جايى رسانده باشى كه بهش بنازى و بها بدى، اما وقتى زيادى بهش بى توجهى كرده باشى، به اونجا هم بعيده برسى... سخته...

گل کلم

ها اینا که گفتی یعنی چه ه ه ه ه ه ؟