احساس بيزاری می کنم. از هر چيزی که می بينم و می شناسم . دارم فکر می کنم معتاد بودن خوبه....به شرطی که اساسی خراب بشی...يه جوری که تو نعشگيات کسی نياد سراغت...تو خماری هم که البته کسی نمياد... دلم خون می خواد..که بعد از ناخن کشيدن من بزنه بيرون... دلم می خواست اين خدای خداتون گيرم ميفتاد..... حالا که قراره دهن منو سرويس کنه بذار داد بزنم..بذار بگم که بی معرفته... بی  معرفته اگه اين يه کارو برا من نکنه... کار سختيه؟ دلم می خواد بخوابم.. يه خواب طولانی که هيچ وقت صبحی نداسته باشه... اگه مردی اين يه کارو حداقل بکن.

/ 9 نظر / 6 بازدید
ununoctium

چرا پرشين بلاگ وبلاگتو نميبنده؟

ubeh

سلام. حواست باشه چی ميخوای ها! يه دفه ديدی امين گفت! اون وقت پشيمونی رو بايد بذاری...

محمد جواد طواف

سلام.. باز داری چی کار می کنی با خودت؟... چرا داری خودتو رنج میدی؟.. باز داری خودتو سرویس می کنی؟!!!...

ن.ت.خ

زحمت نکش. ما خواستيم نشد. گفتن بايد تو قفس باشی. فعلاْ کو تا آزادی...

kiarash

موفق باشی

ANISHTAIN

سلام خانومی! پيدات نيس؟

mehdi

عقل را توی پستوی قديمی ذهنم که به کابوس های مکرر و بی پايان منتهی می شد پنهان کردم تا قشنگ ترين لذت هستی يعنی ديوانگی را تجربه کنم.من آدمم...تشنه سيب...تشنه تبعيد...تشنه عشق... ممنون که سر زدی...آپ دیت کردم