صبح زود.ده

خواب می‌دیدم رفته بودم توی یک شرکتی از یک شرکت دیگر انگار برای سر زدن، جلالی فخر هم بود نشسته روی یک صندلی و آدم‌های دیگر. من دست‌هایم توی جیب پالتو‌ام بود و با اعتماد به نفس راه می‌رفتم و با همه احوالپرسی می‌کردم. بعد ناگهان خم شدم و می‌خواستم سرش را ببوسم، که خودش را کشید عقب و من پیشانی‌اش را بوسیدم. خیلی عادی انگار که جزو احوال پرسی ام باشد. و رد شدم. انگار که عکس‌العملش اصلا مهم نباشد. بعد هم با بی‌تفاوتی آمدم سمت یک کسی که یادم نیست کی بود، یک پسر جوانی که راجع به نقد و روایت حرف زدیم و به من گفت بنویسم. سردم بود توی خواب. شرکتی که رفته بودم سرد بود. بعد گفتند یکی که جاهل بود و جوان و ارازل طور، فوت کرده. بعد رفتم خانه‌شان که پر از جمعیت بود. سمانه هم با من بود و گریه کرد. به خاطر مرگ مادرش و خاطره‌ها و گفت حال بازماندگان متوفی را می‌فهمد و خیلی سخت است. وسط گریه‌ها گفت ولی این اداره آمدن توی این دو سال اخیر از نبود مادرم هم سخت‌تر است و بیشتر گریه کرد. چیزهای دیگری هم توی خواب بود.

از دیروز هنوز حالم گرفته است. امتحان را خوب ندادم. از چهار نمره شدم دو و هفتاد و پنج. قبل از امتحان باز سرم منگ بود و درد گرفته بود و ذهنم انگار سفید سفید بود. انگار نه انگار که من درسی خوانده‌ام. هیچی توی ذهنم نبود. همین چیزهایی که نوشتم هم به زحمت و شانسی سر امتحان یادم آمد. از همه بدتر اینکه یک خانمی که از خنگ‌های کلاس بود و همیشه از دفتر و جزوه‌های من عکس می‌گرفت و سر کلاس هیچ سوالی را نمی‌توانست جواب بدهد بالاترین نمره را آورد و شد سه و نیم. وقتی استاد می‌خواست بگوید بالاترین نمره را کی گرفته همه گفتند معلوم است خانوم فلانی. من را می‌گفتند. اما من دیروز سر این درس معمولی بودم. باز بدتر اینکه سر امتحان از همه طرف به پهلو و پشتم خودکار فرو می‌کردند که این سوال و آن سوال چه میشود. بعد من به هیچ کس نگفتم و بعد از اینکه ورقم را تحویل دادم، عدل برای همین یک نفر و بغل دستی‌اش جواب سوال یک را نوشتم توی یک کاغذی و بهشان دادم. من که هیچ وقت تقلب نکردم و نمی‌کنم برای چی این حرکت را کردم؟ چون دلم برایش سوخت؟ چون فکر می‌کردم از همه خنگ‌تر است و هیچی ننوشته؟ چون می‌خواستم بگویم من آدم کول و باحالی هستم و هوای ضعیف‌ها را دارم؟ چون؟.. نمیدانم دیگر چون چی. فقط می‌دانم وقتی نمره‌اش را شنیدم تعجب کردم و از کرده خودم خیلی پشیمان شدم. چه بر سرم آمده؟! من کی خواب جلالی فخر می‌دیدم؟ چرا دیدم اصلا؟ این آدم‌ها کی بودند توی خواب؟ من کی نمره برایم مهم بود؟ این لوس بازی‌ها و بچه‌بازی‌ها چیست دیگر؟ به خاطر یک نمره که از من بیشتر شده از دیشب وا رفته‌ام. من کی درس می‌خواندم اصلا؟ همیشه یکی دو روز به امتحان نگاهی می‌کردم و همیشه هم نمره خوبی می‌آوردم. حالا با دو دور خواندن نمره معمولی آورده‌ام. چرا؟ چه اتفاقی افتاده که انقدر سرم منگ و خواب‌آلود است؟ با خودم چه کنم که ازین فشار و حالات، رها شوم؟

هفت و بیست و چهار دقیقه شده و من هنوز توی رختخوابم و دیر شده و به جایش اینها را می‌نویسم. خسته‌ام و منتظر یک راه حلی که دست خودم را بگیرم و ازین برکه قیر بکشم بیرون و آزادش کنم.


/ 0 نظر / 34 بازدید