آخ..

مدتی هست که از بی‌همزبانی رنج می‌برم. البته واضح است که ابدا منظورم این نیست که کسی دور و برم نیست و تنهایم و الخ. برعکس. اغلب مشکلی در برقراری ارتباط و ادامه‌اش نداشتم و ندارم. من با آدم‌ها راحتم. راحتم چون در همان اولین نگاه تا حد زیادی زیر و بم‌شان دستم می‌آید و می‌دانم باهاشان قرار است به کجا برسم. بعد از اینهمه سال، با اولین گپ و گفت می‌شود فهمید طرف روبرویی چه در چنته دارد و قرار‌است دوستی کند یا ادای دوستی را در بیاورد فقط. پس واضح است که منظورم از بی همزبانی، تنها ماندن نیست.

یک‌حرفهایی هست که گرچه خیلی ساده و بدیهی‌اند، اما باید تلاش کنی تا طرف مقابلت همان‌طوری آن را بشنود که تو می‌شنوی. گاهی این تلاش به نتیجه می رسد و اغلب نه. شکل آرمانی‌اش هم، این است که تو تلاشی نکنی در کل. طرف از همان زاویه نگاه کند که تو می کنی و گاهی به تایید هم‌دیگر سری تکان بدهید و چشمهایتان ازین «هم‌فهمی» برقی هم بزند و.. بگذرید.

فکر کنم یکی از خوبی‌های هنر، (فیلم و کتاب و نقاشی و غیره)، همین باشد که تو مشترک میشوی با زاویه نگاه دیگران. نگاهی که ممکن است آشنا نباشد (که اغلب هم نیست) و ممکن است گه‌گداری ببینی: ئه! این هم! و همان کافی است تا زندگی یا هر چیزی که اسمش هست را تحمل پذیرتر کند. آدم وقتی ببیند کسانی همان درد یا بدبختی اورا می کشند، انگار خیالش کمی راحت می‌شود که توی برهوتی تک نیفتاده و دیگرانی هم هستند.

خدارا شکر که این‌ها هستند. کتاب‌ها و فیلم‌ها را می‌گویم. اما باز هم معتقدم تمام حظ و لذت زندگی در همان لحظه‌ایست که چشمهایی واقعی روبریت برق بزند و تو با خودت بگویی: آخ! این می‌فهمد...

/ 5 نظر / 14 بازدید
تسنیم

چقدر دنبال این "آخ! این میفهمد..."ها گشتم/یم!...

منصوره

[ناراحت]

مریم

گاهی یه تکان سر به معنی اینکه تو را می فهمم تمام درد مارا تسکین می دهد اما...!!!!!!!

...

نوشته هات بینهایت زیبا هستن با اجازت ازشون استفاده کردم حرف دلم بود[گل]