هو

سلام. نشسته ام اينجا و دارم سعی می کنم فکر کنم  با تمام قوام. دارم فکر می کنم... فکر می کنم به همه چيزايی که توی سرم راه افتادن. به اينکه بالاخره می خوام کارشناسی ارشد بخونم يا نه. به اينکه بالاخره می رم پيش آقای زمانی برای کار يا نه. به اينکه من چرا گم شدم اينروزا. دارم فکر می کنم من خودم بودم که اين روزا رو گذروندم؟!

فکر می کنم. به اون حرفايی که با سعی تمام می خواستم بهت بگم و نتونستم. آخرشم بهم گفتی دچار دوگانگی شدی!!    دوگانه؟! نه!  هزار گانه که می گفتی که بهتر بود. بعد از اينهمه  حرف از نيچه و دکتر... آخرش به اين رسيديم که تو حرف بزنی و من فقط گوش کنم و لبخند بزنم. نمی دونم.    خودمم گيج شدم. آخرش نفهميدم که اين آدمايی که يک دفعه اين ۱۸۰ درجه عوض ميشوند.. چی باعث ميشه تغيير کنند. آخر نفهميدم که اين شخصيت ۱۸۰ درجه عوض شده از اول توی اون آدم وجود داشته يا نه؟ يا اينکه همون شخصيت اولی کم کم عوض ميشه. نمی دونم. اما من می گم .. بازم ميگم که همه ی اين شخصيت ها درون آدم هست. دزد.. فاحشه.. پارسا.. محجوب... . ميگم يک آدم همه ی اينا هست .. و بنا به موقعيتی که قرار می گيره    هر کدوم ازين شخصيت ها از قفسه اش مياد بيرون و  صوری ميشه. که  اگه اينطور نباشه  پس يعنی تو بعضيا فقط شخصيت قاتل مثلا هست  و اين از عدالت به دوره.... گر چه اين فکر عدالت هم.....

نمی دونم.       اما همش به اين فکر ميکنم که اگه يه آدم.. جدای از سنت و مذهب و تیپ و ظاهرش .. عريان عريان  در مقابل ما قرار بگيره   بازم می تونيم به همون سرعت درباره اش نظر بديم؟    بازم ميتونيم سريع تا ديديمش بگيم  باکلاسه.. هنريه.. جواده... خشکه.... ساده اس....  . و مگه چقدر کار داره  يه ظاهری که مثل درون تو نباشه.. هوم؟!!

من نمی دونم. چون ديگه حتی از چشمای آدما هم نمی شه چيزی رو تشخيص داد.. اگه نخوان.

هنوزم دارم فکر ميکنم.  به حس های عجيبی که گاهی بهم دست ميده. به اينکه انقدر تو اين دنيا فرو بری. که چقدر عجيبه که يهو با ديدن يه واک من  ياد هاله بيفتم و قر دادناش تو خونه و نا خود آگاه لبخند بزنم. يا موقع رد شدن از انقلاب وقتی نگاه شيدا و براق يه پسر آقا رو ميبينم به يه دختر ناز چشم قهوه ای.. تو دلم غنج بره و فکر کنم که شقايق و مهدی اند و بهشون لبخند بزنم.  يا مثلا خواب اردشير رو ببينم و براش دلتنگی کنم. يا هانی که....... . با اردشيرو هانی خيلی راحتم . خيلی دوسشون دارم. حالا خيلی هم نه. اما دوسشون دارم . و جالبه که اينا هيچ سنخيتی با هم ندارن و با من هم!!شايد عجيب به نظر بياد. اما من بازم معتقدم که اون چيزی که توی توی آدم است مهم است... نه هيچ چيز ديگه.

يا علی!

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
afsane

سلام.....من بار اول که اومدم ملاقات....................واست چند تا کمپوت.......چند تا پاکت سيگار......يه مسواک ويه خمير دندون اوردم...........گفتن خودشون بهت ميدن..........راستی من باهات شديدا موافقم.........اااااااا..........وقت ملاقات تموم شد..........بايد برم.........بازم ميام ملاقات...........خدافظ

فرید

سلام... گوش کن ح...! بابا يه جوری بنويس ما هم بفهميم ، سواتمون کمه

camy

سلام . اين سلولی که توی اون هستی و هستيم اسمش دنياست . همه هم منتظر مرگ ( زمان اعدام ) هستيم . اما بيايم اين چند روز رو که به مرگ ( اعدام ) مونده خوش باشيم . نميشه که همش به فکر چوبه دار بود . شايد فردا اعدام شيم . شايد ..... ؟

خودمو كشتم تا نوشتم

من نفهميدم اخرش با كي داري حرف ميزني ، اما يه جيز برام جالبه اونم اينه كه درست تو همين لحظه ها كه اين مطالبو مي نوشتي من با برادرم يه بحث جدي تو همين زمينه داشتيم، اخرش هم به اين نتيجه رسيديم كه ادما ذاتا همه خوبند مثل تمام بجه ها، و بعدها كه بزرك ميشند بر حسب محيط و ادمايي كه باهاشون در ارتباط بودند شخصيتشون شكل ميكيره و ... اما هميشه ميشه تغيير شخصيت داد منتهي هر جه زمان بكذرد اين تغيير سخت تر ميشه، خب اينم از خاصيتهاي اين دنياست ديكه جيكارش ميشه كرد، سعي كن به جيزايي كه دوست داري فكر كني

afsane

اقا ملاقاتی دارين.............چرا جديد ننوشتين؟؟؟؟؟

زندگي من

سلام...ملاقاتی اومدم...احساس ميکنم مطلبت شخصيه...بنابر اين نميتونم نظر بدم...بهم سر بزن!

منصور

سلام مدتی است نمی نگاری؟؟؟؟؟

رختكن خاطرات

اينجوری که تو ميگی ۱۰۰ گانگی فرهنگی داری تا دوگانگی ... اهان نه ۱۰۰ گانگی فکری

حامد

چی بگم ؟؟ .. حرف در اين مورد زياده...راستی اگه تو کارشناسی خيلی بهت خوش گذشته توی ارشد صد برابر خوش می گذره اين گفتم که توی راهت مصمم تر بشی...اگه می خوايی قبول شی از الان شروع کن....يا حق..

رختكن خاطرات

اومدم واسه حرفت تشکرکنم زياد زياد خيلی زياد ... محشرترين حرف بود واسه من ... مرسی بابتش