خارکنان و هیمه‎وران!

نوشته:

هرگز پسورد خود را برای هیچ کس نفرستید، حتی برای ما. پرشین بلاگ نیازی به پسورد شما ندارد.

چی بگه آدم؟ میخواستم بهش بگم برو عامو.. حالا کی به ما نیاز داشت که شما دومی باشی. همینو مهربون ترم میشه گفت خب...

بگذریم.

خوابم نمی‌برد و بلند شده‌ام آمده‌ام اینجا. خوابم نمی‌برد. ها این را گفتم قبل‌تر. یک عطر جدیدی خریده‌ام و زدم به خودم. از بویش سرگیجه و دل آشوبه گرفته‌ام. شاید از بوی همین عطره خوابم نمی‌برد. یک بار نشد عطری بخرم و یک ساعت بعدش پشیمان نشده باشم. کلا نشد پشیمان نشده باشم. لیستِ کارهایی که باید انجام دهم را طبق معمولِ همیشه نوشته‌ام تا بعد که انجام شد، کنارشان تیک بزنم. هی قطار شد پشت سرِ هم. شاید کارهای نکرده‌ام هول انداخته به جانم و خوابم نمی‌برد. مجال اندک است و کارهایِ نکرده، بسیار آقاجان. بسیاااار. حالِ تهوع دارم. این را هم گفته بودم؟ شاید. خدایا! کاش یک بار برای همیشه، مطمئن می‌شدم که هستی، که اینجور وقتها بنشینم و با تو حرف بزنم. کاش واقعا باشی. کاش بوده باشی همه‌ی این وقت‌ها. کاش همان جوری باشی که همه‌ی این مدت دلم خواسته باشی..

بگذریم.

منصوره رفته و جای خالی‌اش بدجوری توی ذوق می‌زند. من هم _لابد مثلِ خیلی‌های دیگر _ آدمِ دوست داشتنِ جاهای خالی‌ام. یکی که هست، سال تا سال نمی‌بینمش. همینکه نیست، همینکه خیالم تخت می‌شود که دستم بهش نمی‌رسد، دلم شروع می‌کند به بهانه‌ گیری. بی تابی‌اش را می‌کند.

(تازه دارم می‌فهمم که منصوره بیشتر از یک دوست بوده و فکر می‌کردم که دوست بوده فقط)

آشنایی، با دوستی فرق می‌کند. خیلی فرق می‌کند. رفاقت اما، حسابش از هردوی اینها به کل جداست.

(یادم باشد بعدا یک چیزی در این‌باره بنویسم)

من اخلاق گُهی دارم. قبول. کمی خودخواه و بد قلق و عُنق هستم. فکر می‌کنم _می‌کردم_ که فلانِ خاصی هستم. نیستم. این را الان فهمیده‌ام و می‌دانم که نیستم. 

 

این روزها یادِ کارهایی می افتم که تو برایم کردی و من هی غر زدم. هی غر زدم.

مثلا برای من نوبت گرفتی از بیمارستان، بعد من را با ماشینت بردی عکس بیندازم. و من غر می‌زدم. یا بعدترش که بردی‌ام دندانپزشکی. و من آخرش چه اوقات تلخی‌ای کردم. یا مثلا برای من عطر خریدی، گفتم دوستش ندارم؛ رفتی دوباره عوضش کردی و یکی دیگه خریدی. 

توی کشوهایم سه چهار تا لباس است که تو خریدی. قاطی شالهایم هم همین طور. یا مثلا همین کاپشن سفیدی  که می‌پوشم و هی جا می‌گذارم سرکار.

پارسال همین وقتها که بیکار شدم، هی غصه ام را خوردی و بردی‌ام ایرانبان و کوه، که دستم خالی نباشد. 

بعد اصلا خودت ایندیزاین یادم دادی، با خدمات بعدی‌اش.

یا مثلا همین سه تا جا مجله‌ای که گرفتی تا مجله‌هایم را بگذارم توش. یا مثلا سلامت‌هایی که برام آوردی که صفحه بندی تمرین کنم.

یا مثلا همین سیم کارتم که همه هنوز می‌گویند چقدر شماره‌تان رُند است و فلان.

یا اصلا همان کار قبل‌تری هم که داشتم!

یا مثلا یک روز که حالم بد بود، من را بردی پارک که راه برویم.. همان وقتی که تازه از سرکار هم رسیده بودی.

یا مثلا..

یکی یکی هی یادم می‌آید و نمی‌خواهم دیگر بنویسم‌شان. با اینکار هی دارم خودم را عذاب می‌دهم، بدون اینکه واقعا فایده‌ای داشته باشد.

من، علاوه بر اینکه آدمِ خرید کردن‌های چپ‌وچوله و دوست داشتنِ جاهای خالی‌ام؛ آدمِ عذاب دادن خودم هم هستم.

 
/ 5 نظر / 19 بازدید

منصوره برای تو مثل خواهرم برای من می ماند. او هم رفته است . ده سالی میشود باز هم مراقبم است از راه دور. منصوره از ایران رفت؟ عنوان این پست را برایم توضیح میدهی؟ به گوشم خوش نشسته است ولی نمی فهممش.

منصوره

اینهایی که گفتی به نظرم اصلا کاری نیست که بشه مطرحش کرد. من هم هیچ وقت خوبی هات رو از یاد نمی برم. اشکال تو اینه که همیشه خوبی های خودت رو فراموش می کنی یا اونقدر با پوست و استخون وجودت یکی شده که انگار مثل یه کار تکراری و همیشگی برات دراومد. در حالی که من به عنوان یه دوستی که از بچگی با هم بودیم و تو همیشه سنگ صبور من بودی هیچ وقت اینها رو فراموش نمی کنم. دنیای محبت تو اونقدر بزرگ هست که توی باور کمتر کرسی می گنجه.[لبخند][قلب]

محبوبه

سخت است خب برای من و تویی که به همه ی آشنایانمان نمی گوییم دوست و به همه ی دوستانمان نمی گوییم رفیق دور شدن و ندیدن یک رفیق سخت است ...برای من که تصور کردنش هم دلم را می لرزاند اشکم را در می آورد مثل آن وقت که موضوع خواستگارت جدی شده بود ومن می گفتم سعی کن عاقلانه تصمیم بگیری و در دلم دعا می کردم جواب منفی بدهی وبعد خودم را سرزنش می کردم از خودخواهیم ...یادت هست وقتی گفتی تمامش کردی نتوانستم خوشحالیم را مخفی کنم وبعد کمی خجالت کشیدم

محبوبه

شما خانمی ...رفیقی

تسنیم

سلام [لبخند] حالا ما که یه آشنای نصفه نیمه هستیم هم به یادتون هستیم!