روز.چهار

هنوز خسته‌ام. ديروز تمام مدت افتاده بودم و منگ و بي‌حال بودم. نه درسي شد كه بخوانم نه كار مفيدي. خوابم ميايد. خواب عميق طولاني. اينجا شلوغ است. فكرهام منسجم نمي‌شوند. دلم مرده و غمگين است. بايد يا خودم را نجات بدهم يا از بين ببرم. اين حالت برزخ خيلي فرسايشي است هميشه. خدايا با من دقيقا چي كار داري كه نمي‌گذاري بميرم؟ بيست سال يا سي سال ديگر همينقدر عذاب بكشم راضي مي‌شوي كه رهايم كني؟ تو خستگي و نااميدي و تنهايي نكشيدي كه بفهمي يعني چه. تو هيچ وقت به دوستت دارم شنيدني، به نوازش دستي بند نبوده‌اي. تو هيچ وقت هيچ جور نيازي نداشته‌اي. نه به پول، نه به آدمها، نه به انگيزه نياز نداشته‌اي. تو هميشه همه چيز داشته‌اي و من با كسي كه هميشه همه چيز داشته چه حرفي دارم بزنم؟ تو هيچ وقتي نمي‌فهمي كه "با رنج مي‌شود زندگي كرد اما بدون معنا نه" يعني چه.

من هنوز كه هنوز است معنايي براي اين زندگي نمي‌بينم. منو رها كن بزرگوار.

/ 0 نظر / 47 بازدید