نمی‌شود مدام اشتباه کرد

داشتم کرم می‌زدم جلوی آینه. گفتم دوتا چین افتاده روی پیشانی‌ام. مامان گفت آره دیدی؟! وقتی میخندی معلومه. فکر نمی‌کردم اصلا کسی به جز خودم دیده باشد. گفت من که مادر توام پشیانی‌ام چین ندارد. ببین چی کار کردی با خودت..

 

آخرِ فیلم امریکن هیستوری، پسرک نوشته بود: زندگی انقدر کوتاه است که نمی‌شود مدام اشتباه کرد. ارزشش را ندارد.

دلم می‌سوزد. ار این‌همه اشتباهی که مرتکب شده‌ام و این‌همه فرصتی که از دست داده‌ام. از این‌همه دوستی که هرگز نداشته‌ام دلم می‌سوزد. نصف بیشتر آدمهای وبلاگستان را می‌شناسم. یعنی در این حد که عادتهای مختلفشان را می‌دانم، علاقه‌ها و خیلی چیزهای دیگرشان را. ولی نمی‌توانم با هیچ‌کدامشان دوستی کنم بس‌که اصلا کسی مرا نمی‌شناسد. چون سال‌ها، فاصله گرفته‌ام و قایم شده‌ام این پشت. مثل آن مردی که در قصه‌های جزیزه، جسدش پیدا شده بود به همراه دفترچه‌اش. هر روز خاطرات روزانه‌اش را نوشته بود به امید کشتی‌ای که روزی خواهد رسید و آدمیزادی که، او را پیدا خواهد کرد.

من، حتی حالا که می‌خواهم، نمی‌توانم خودم را از این جزیره نجات بدهم. با این‌همه، هنوز نمرده‌ام و این پایان ماجرا نیست.

/ 5 نظر / 32 بازدید
قاصدک بارون

راستی که خوب گفتی در مورد دوستی ها... چه آدمهایی که می شد برود توی پرونده ی دوستی های ما و نشد...

محبوبه

منم آدم برون گرایی نیستم زیاد اما با اینکه مثل تو به قول خودت فاصله نگرفتم و قایم نشدم با اینکه حتا یه جاهایی بیشتر از اونی که از خودم انتظار داشتم راه باز کردم برای دوستی اما عملن چیز زیادی دریافتنکردم از اون حس دوست داشتنیه دوستی !وهنوز دوستام دو سه نفر بیشتر نیستن اونای دیگه همه آشنان بعضی یه کم آشنا تر ...پس خودتو سرزنش نکن چون حداقل من می دونم که این اواخر تلاش هایی هم کردی اما ...در هر صورت امیدوارم از این به بعد تغییر رویه ات باعث یشه دوستان زیادی داشته باشی [لبخند]

تسنیم

حالا ما چی؟ ما جزو اون دوستها هستیم یا نه؟ هرچند دوسالی داره میشه که ندیدمت![چشمک]

زخمی

بلاگستانت رو تازه دیدم. کلی ذوق کردم و شگفت زده شدم :) این خودش نوید راه تازه ای است یعنی باز کردن پنجره ها. پنجره هایی که شاید رویشان دیوار می کشیدی. هرچند از تو دورم ولی دوست دارم دوستت باشم دوست نزدیکت :) دوستی که حتی به خانه ام بیایی شاید و شب را بمانی باز هم شاید... کسی چه می داند