از رنجی که می بریم..‌

فرشته که اومد خونمون، دوربینش رو هم آورد و ازمون عکس انداخت. نمی‌دونم مگه ما توی آینه‌ها خودمون رو نمی‌بینیم که هرباره از دیدن خودمون توی عکس‌ها انقدر متعجب می‌شیم؟ توی عکس‌ها یه لایه‌های عمیق‌تری از آدم معلوم هست که نمی‌دونم چرا. توی عکس‌ها یک لایه خستگی نشسته روی صورتمان. هرکدام مان یکجور. از دست و پنجه ای که لابد با روزگار و آدمهاش نرم می کنیم. از.. از خیلی چیزها. رسیدیم به یک واقعیت‌های تلخی که ناچار شده‌ایم قورتشان بدهیم. بعد زهر تلخی‌اش نرم و آرام رفته توی وجودمان. توی خطوط صورتمان. هر کس به نوعی.

خیلی روزها و خیلی سال‌ها، نشسته بودم اینجا تا شاید آشنایی از راه برسد و پیدایش کنم. دوستی کنیم و عاشقی کنیم و کلنجار برویم و زندگی کنیم. نشد. هر کسی که از دور آشنا می‌زد و ذوق می‌کردیم هم طولی نمی‌کشید که فیک از آب در می‌آمد. کاش فقط جعلی و تقلبی بودند. کاش اشتباهی بودند. دشمن بودند و نامحرم بدبختانه! هی ما ترسیدیم و بیشتر رفتیم توی خودمان و پناه گرفتیم و دور شدیم. هی انتظار کشیدیم و نوشتیم و چشم به در دوختیم و از نامحرم‌ها خون به جگر شدیم. دست آخر محرمی و مرحمی پیدا نشد و از انتظار دست برداشتیم. پذیرفتم که عشقی و مرحمی و دوستی و محرمی در کار نیست و باید بلند شوم بروم و از چشم به دری بیهوده خودم را نجات بدهم. چاله‌ای کندم و آرزوهایم را گرم گرم دفن کردم و بلند شدم از کنارش.

اگر می‌شد که مغزم را هم مثل امیدم به گور می‌سپردم شاید یک نفس راحتی می‌کشیدم. مغزم آزار می‌دهد. دائم و بلند بلند حرف می‌زند توی سرم حتی وقتی که دارم با کسی حرف می‌زنم. صدا توی صدا می‌پیچد و کلافه‌ام می‌کند. "چرا به دنیا آمده‌ایم؟" "معنی این زندگی چیست؟" "باید توی زندگی چه کار کنیم؟" "درست و غلط کدام است؟" معنی این کارها که مردم می‌کنند چیست؟ آخرش چی؟ واقعا مردم باور دارند خدا هست؟ خدا چه جوری است؟ حس دارد؟ عواطف انسانی دارد؟ چه احساسی دارد؟ واقعا مردم قصه‌های قرآن را باور کرده‌اند؟ چرا انقدر دور از واقعیتند این ماجراها؟؟ مردم چطور این داستان ها را باور می‌کنند؟ کلا توی عالم چه خبر است؟ ازدواج کردن و بچه‌دار شدن سیستم تکاملی انسان است که به مرور و بر اثر تجربه و آزمون به عنوان شیوه‌ی رایج زندگی انتخاب شده‌اند؟

این مفاهیمی که بهشان بها می‌دهیم مثل همان دوست که محبوبه گفت چقدر درستند؟ مفهوم درستش کدام یکی از اینهمه برداشت است؟

تا دم مرگ گمان نکنم بفهمیم اینجا چه خبر است. 

/ 10 نظر / 37 بازدید
عطش

توي اين عكس بخند همان طور كه وقتي اولين قطره باران روي صورتت مي افتد مي خندي همان طور كه وقتي گلي تازه را مي بيني يا كودكي تازه از راه رسيده را مي بويي توي اين عكس بخند بگذار اين لحظه ماندگار شود ميان انبوه لحظه هاي ديگري كه بي لبخند مي گذرند..

محبوبه

خب زیادی فکر کردن به این چیزهاست که باعث می شود آن یک نفر دست از سرمان برندارد همان که مدام و بلند بلند توی سرمان حرف می زند و کلافه مان می کند ...مهم نیست کدام یک از این همه برداشت درست است مهم این است که تو (تو نوعی من یا هرکس )در برداشت خودمان چیزی که سالها ارزش قلمداد کرده ایم وسعی کرده ایم باشیم به بن بست بخوریم مهم همین است که گفتی که هر که از دور آمد و ذوق کردیم و فلان تو زرد از آب در آمد و نامحرم و دشمن خونی شد ...بگذریم دوربین ها اما کلن از آیننه ها راستگو تر نیستند لزومن کافیست زاویه ات به دوربین یا نور محیط میزان نباشد از دیدن هیولایی شبیه خودت وحشت میکنی یا برعکس اگر همه ی شرایط خوب باشد دلت برای خودت میرود که چه تکه ای بودم خبر نداشتم من شخصن به آیینه بیشتر اعتماد دارم ...با این حال قبول دارم که عکس خستگی آدم را چه جسمی و چه روحی خیلی خوب نشان می دهد در ضمن از عکس پروفایل شما در پلاس لذت بردم بوس به شما عکس هایتان[شوخی]

HRG

مهم نيست كه ما چي فكر مي كنيم و چي دوست داريم. مهم اينه كه واقعيت با آنچه ما دوست مي داريم و ارزش مي پنداريم ،تغيير نمي كند.

farcry3

(ایلیا)[بغل][ماچ][منتظر]

تسنیم

سلام فکر نکنم بفهمیم. اصلا مگه قراره ما بفهمیم که واقعا چه خبره؟ آن را که خبر شد خبری باز نیامد...

مریم

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست در هر قفسی کلید امیدی هست چشمک زدن ستاره در شب، یعنی توی چمدان ماه خورشیدی هست

ناشناس

کلا غر زدنهات شیرینه ... برعکس همه حقیقت ها که تلخه ...

منصوره

[ناراحت]

نجوا

نمیفهمیم. تا بعد مرگ هم نمیفهمیم. خودشان گفتند که در خوابیم و وقتی مردیم بیدار میشویم! آدم خواب هم که نمیفهمد :(