روی گسل زلزله ها ..

دلم گرفته. اینهمه سال از زندگیم گذشته و نتونستم اونجور که می‌خوام / اونجور که باید / زندگی کنم و می‌دونم که بعد از این هم نمی‌تونم. نمی‌تونم از کسی کمک بخوام. نمی‌تونم کار دیگه‌ای هم بکنم. در نهایت استیصال باید بنشینم و عبورش رو ببینم. مثل مسافر عزیز که بدرقه می‌کنی و نمی‌خوای بره من روزهای عمرم رو یکی یکی بدرقه می‌کنم و هر روز بیشتر از روز قبل لبریز از اندوه می‌شم. اندوه رفتن مسافر عزیزی که هرگز بر نمی‌گرده.

هیچ کس اینجا حرف منو نمی‌فهمه و این فقط مخصوص من نیست. مخصوص همه است انگار. من بدبختی مضاعفی دارم. اون هم اینکه خودم هم پشت خودم رو خالی کردم..

هیشکی نمی‌فهمه چه ساعت‌های سختی رو آدم باید تحمل کنه وقتایی که ناتوانی در اداره کردن خودت.

/ 3 نظر / 16 بازدید
محبوبه

دوست جون مهربونم از اینکه من هم نمیتونم درست وکامل درکت کنم حرفی نیست من به عنوان کسی که تو رو تنها دوست کامل وواقعیش می دونه (که البته خیلی انتظار ندارم دوطرفه باشه )جز اینکه گاهی به حرفات گوش بدم و از اندوه ها وغم هات غصه بخورم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد (که ای کاش میومد )دوست جان من هم گاهی حس میکنم که حرفام گیر کردن ویکی باید بزنه پشتم یه روز بیا یه دل سیر حرف بزنیم با هم خودمون دوتا[لبخند]

تسنیم

منم فکر کنم کاری از دستم برنمیاد[ناراحت]