روز.دوازده

گاهي وقت‌ها كه كم هم نيستند، دلم مي‌خواهد راهي به عدم پيدا كنم. نه مردن؛ نبودن. نيست شدن و حذف شدن از همه جا. دل‌شكسته‌ام. چشمهايم هي پر و خالي مي‌شوند و مثل چشمه مي‌جوشند. هي خودم را دلداري مي‌دهم. ديروز زنگ زدم كه با محبوب حرف بزنم اما نتوانستم. هي آسمان و ريسمان به هم بافتم و دست آخر نگفتم. بهتر است حرفي نزنم به كسي. صبح هم زهرا زنگ زد اصرار كرد كه چرا صدات اينطوري شده و بي‌حالي، گفتم هيچي. فقط دارم هي فكر مي‌كنم چه كار كنم بهتر است. بايد قبول كنم كه فاصله بگيرم و حرفي نزنم. برايم دردناك است. دلم به درد آمده. به هر حال بايد قبول كنم..

سكوت كنم تا بگذرد. همه چيز بگذرد.

/ 1 نظر / 69 بازدید