نمی دونم چی باي بگم،نمی دونم  امامی دونم که اينا همش کار خودته    که گاهی وقتا همين درو ديوار خاکستری رو پر از رنگ می کنی،پر از حس. ممنونم ازت به خاطر حس خوشبختی امشب ، امروز و اين روزها . يه چيزی بهم می گه که روزهای خوبی توراهن. می دونی ، می خوام خودمو ملزم کنم به زندگی ، به زنده بودن ، به حيات!  می خوام ياد بگيرم که زنده بشم. ميخوام اون جونی که چند سال پيش با اون درد از من کنده شد ، بر گردونم. جون بدم به اين دست و پای بيچاره. خيلی خوشبختم. اونقدر که احساس رنج بکنم . اونقدر که شرمنده بشم.اونقدر که فکر کنم تو اينجوری می خوای تنبيهم کنی!  اما می دونی که هيچ کدوم از اينا نيست. منم می دونم.حالا بذار هی کلنجار بره که اينهمه خوشبختی برای اتمام حجته...برای اينکه حرفی نمونه.بذار تو مخ من راه بره ،مهم نيست. من که می دونم اينجوری نيست، تو کخ می دونی .   مهم نيست حتی اگه چشم ببندم و باز کنم و هيچی نباشه ! مهم الان ، اين لحظه است که من....من با تمام وجودم شرمکش می شم از اينهمه..........

منو ببخش. خيلی تند رفتم ،  ولی....... منو بخشيدی، مگه نه؟

/ 2 نظر / 7 بازدید
ديب دميني

سلااااام... بازم يه نوشته ء زيبا و پر حس مثل بقيه ء مطالبت... خيلی خوشحالم که احساس خوشبختی می کنی... حالا به هر دليلی که ميخواد باشه... و حتی اگه اين حس کوتاه باشه... ولی اميدوارم هيچوقت موقتی نباشه و هميشه خودتو خوشبخت بدونی... اميدوارم اين انگيزه ء قشنگی که برای زندگی و دادن جون دوباره به روح و تنت داری هيچوقت از بين نره... و اميدوارم مممممم... هزار تا چيز خوب ديگه رو برات آرزو ميکنم... شاد باشی

منصوره

سلام من برات ارزوی شادابی و سلامت ارزو می کنم اميدوارم اين حس بد از توی وجودت بياد بيرون راحت بشی و ديگه رنگ خاکستری رو نبينی همه جا برات سفيد باشه و همه چيز رو سفيد و پاک ببينی بدون هيچ لکه ای حتی لکه خاکستری