"حال"ام هیچ خوب نیست. گذشته‌ام هم چندان چنگی به دل نمی‌زند. نه عشق یاری و نه بیقراری. هیچ.

طبیعی‌ست که گذشته‌ام حالش خوب نباشد خب. گذشته‌ام همان حال روزهای گذشته‌ام بود که هیچ خوب نبود. حتی بیشتر از این روزها خوب نبود و گریزی هم ازش نبود.

این‌روزها که دارم گذشته روزهای نیامده رو می‌سازم هم باز دلم می‌خواهد دست به کاری زنم که خوب باشد. فرسودگی و رخوت و غم نداشته باشد. دلزدگی و وازدگی انقدر زیاد توش نباشد و به جایش عشق باشد و رفاقت و دوستی. بلد نیستم ولی. دلم می‌خواهد ولی نمی‌تونم. به جاش هی می‌خزم توی خودم و فیلم می‌بینم کتاب می‌خوانم. و کاری نمی‌کنم که در خور گفتن باشد. مثل همیشه مهمانی که می‌روم اذیت می‌شوم. با مردم که معاشرت می‌کنم اذیتم. توی مهمانی یکی دست می‌اندازد گردنم که گردنبندت طلاست؟ می‌خواهم بگویم برای تو چه فرقی می‌کند مگر وقتی که حتی برای من هم فرقی نخواهد کرد؟ از من می‌پرسد خانه خریدی؟ با جزییات توضیح می‌دهم. می‌پرسم تو خوبی؟ روبراهی؟ یک مشت دروغ و ناله تحویلم می‌دهد. مثلا شنیدم که دارد ادامه تحصیل می‌دهد و همین را از همه مخفی می‌کند. چرا یعنی؟! رفته سفر می‌گوید ای بابا.. ما که همش پوسیدیم تو خونه. یعنی چی؟ نمی‌فهمم. من آدم‌ها را نمی‌فهم و نمی‌دونم برای چی باید انقدر غلیظ برای هم فیلم بازی کنیم و ماجرا را پیچیده کنیم. ما ذاتا بازیگریم و توی همه‌ی زندی سکانس‌های مختلفی را اجرا می‌کنیم قبول. ولی گاهی این غلظت عجیب و غریب، منطق ذهنم را به هم می‌ریزد. سردرگم و منگ می‌شوم و توی سرم بوق می‌زنند. وقتی نمی‌فهمم کسی راست می‌گه یا دروغ چطور می‌تونم عکس العمل مناسب اون حالت رو نشون بدم از خودم؟ مثلا اگر به دروغ بگوید حالش خوب نیست من باید به دروغ بگویم چرا چی شده عزیزم؟ یا به راست بگویم خوب باش و دست از ترسیدن از خوب بودن بردار؟ یا کلا هیچی نگویم چون مرز بین واقعیت و مجاز چنان از بین رفته و درهم تنیده  که ممکن است طرف روبرویی حتی نداند دروغ تحویل من می‌دهد یا راست؟ پیچیده می‌شود و من به موقعیت‌های پیچیده عادت ندارم. من خواستار هرس کردن هر گونه زوائدم. رفتارهای زیادی و کلمات اضافی و فکرهای بی ربط و آدمهای زائد. من تحمل این‌همه بی مفهمومی و چرت و پرت رو ندارم. دلم می خواهد فیلم که می‌بینم یک معنایی، حرفی داشته باشد. دلم می‌خواهد کتاب ته داشته باشد. دلم می‌خواهد هر چیزی دلیل داشته باشد. از اینکه بی‌دلیل و بی معنی میان تاریکی راه بروم خسته‌ می‌شوم. من نمی‌فهمم وقتی پولش را ندارم چرا باید یک کیف 200 هزار تومنی بخرم بگیرم دستم توی مهمونی که آبرویم حفظ شود. یا مثلا چرا باید چند میلیون داد و کریستال طلا کوب خرید گذاشت توی ویترین. قشنگی دارد؟ خب چیزهای قشنگ‌تر و ارزان‌تری هم هست. ارزش دارد؟ یعنی با این منطق هر چیزی که گران قیمت بود و قشنگ را می‌شود گذاشت توی ویترین؟ پس چرا اینجور نیست. لذتی دارد؟ نمی‌فهمم. وقتی می شود با همان پول یک سفر خوب رفت چرا نرویم خب. ما دنبال کسب احترام و جایگاه اجتماعی هستیم اینطوری؟ چقدر جواب می‌دهد این روش و چقدرعملی بوده؟ نمی‌دونم اصلا. با این حساب باید "زیبایی" و "ثروت" دو پایگاه قوی کسب احترام و جایگاه باشند ها؟ 

ولش کن اصن

/ 3 نظر / 27 بازدید
یکی

وقتی کسی به اینجاها می رسد، اینها نشانه کمال فکر و بلوغ عقل است.

میم

منم نمی‌فهمم

نجوا

من اينجا كامنت نذاشته بودم؟! يادم هست كه از حرف نوشته ات، از اين آخرها، خوشم آمده بود و خوب فهميده بودمش و هم ذات پندارى حتى. راستى چرا؟ به گمونم اغلب آدم هاى به دست موج داده شده اى هستيم...