باد و بوران

اینهمه سوز از کجا میاد؟ انگار روزی/ جایی؛ دری، شیشه‌ای، پنجره‌ای در من شکسته بود واز همان وقت سوز می‌آمد هی. هی باد می‌پیچید توی سرم، توی دست و پام، توی تمام تنم. یک وقت‌هایی سوز ملایم و سردی بود. گاهی شدید می‌شد و یک شبهایی هم - چشمتان روز بد نبیند - طوفانی می‌شد که زیر و رویم می‌کرد. بلندم می‌کرد و می‌کوبید به دیوار. بی‌جان که می‌افتادم کف اتاق باز قلم می‌داد رو زمین. گرد‌بادی می‌شد درونم و مرا دور خودم می‌چرخاند. شدت می‌گرفت و بلندم می‌کرد و همین‌که اوج می‌گرفتم پرتم می‌کرد روی زمین. 

بی‌جان ولو شده بودم روی زمین. نشستم و زانوهام را بغل کردم. گفتم: تو میدانی روزهای خوب کجا قایم شدن؟ گفتی: جایی درون خودت. بگرد. خوب زیر و رویشان کن تا پیدایشان کنی. من می‌دانستم ولی دلم می‌خواست جایی آن بیرون باشند. یک جای امن‌تری. تو خبر نداشتی. خبر نداشتی که تمام تلاش اینهمه وقت همین بود که میان این‌همه زیر و رو شدن، این شعله بی‌رمق را روشن نگه‌دارم. تو هنوز خبر نداشتی روشن نگه‌داشتن شعله بی‌جان وسط آنهمه سوز و سرما و باد یعنی چه.

مامان، تو خبر داری روزهای خوب، دیگر کجا قایم می‌شوند؟؟

/ 1 نظر / 30 بازدید
قاصدک بارون

روزهای خوب ..... قبلنا همه روزها خوب بودن. الان اما قایم موشکی شدن ته تهش هم تقصیر ماست که بلد نیستیم خوب بگردیم