قلبم را در مجری کهنه ای پنهان می کنم

و به جای همه نوميدان جهان

                                          می گريم

آه.....

           من

                   حرام شده ام!

خوب.. بايد  غمگين نباشم. بايد دلزده نباشم.. بايد ... بايد .... بايد روز مرگی بنويسم.  بايد از  روز مرگی بنويسم.  روز مره گی ......  چقدر يه زمانی بدم ميومد از اين کلمه . فکر می کردم تن دادن به روز مرگی يعنی الينه شدن... اهلی و خانگی شدن. يعنی....  نه. چه جوريه اينجوری نوشتن؟  بايد بنويسم. از پسرکی که توی ماسين کنار دستم نشسته بود و تمام طول راه رو حرف زد و من بی حوصله تر از اون بودم که بهش بگم بس کنه... فقط روم رو بر گردوندم و يه لحظه فکر کردم زندگيش چيه؟  چه جوری ميشه اينجوری تحقير  شد و زنده موند!؟  بعد.....اها  بعد هول هولکی رفتم شرکت.... بعد..... نقاشی های اجق وجق... کارای مصطفی که تو بينال بود.... ناهار رو با بچه خورديم....  باز شرکت... اون آقاهه که اسمشو گذاشتيم عبدا.. رو فرستادم فرودگاه بروشور ها رو ببره... بعد.... بعد آقای زمانی اومد...  يه کمی بحث درباره ی  شرکت و کارا و جلد مجله که به خاطر اون يه کلمه دوباره بايد چاپ ميشد...  بعد..... اومدم تو کتابفروشی  چند تايی کتاب خريدم .  خوش خوشک پياده اومدم و آواز خوندم.... جلوی سينما سپيده  پا پا کردم... ساعت ۷:۳۰ بود..... چقدر  چقدر دلم می خواست برم.... يه کم نگاه کردم ....... ۱ نفر وايساده بود.  يه آقا... به آقای زمانی گفتم خيلی دلم می خواست برم... اگه همه چی يه جور ديگه بود... بعدشم اومدم خونه.... شام.... سيتا !!....... اخبار و شيرين عبادی و کارتر!!!   رفتن مقام معظم رهبری به تبريز (يه کم خنديدم) ديگه..... رفتم تو نت   هيچ کس  on line نبود  هيچ نامه ای نداشتم  هيچ پيامی توی وبلاگم نبود..... مثل هميشه....... . چته دختر؟ خوب..... بگم!؟                    نه ديگه  قرار بود روز مرگی بنويسی . تمرين کن. ياد می گيری !!

دستانم.....

دور از تو       زرد و کبود و خسته      جان خواهند داد        و من      آهسته تر از آن ميميرم     که تو باور کنی

ديگر کسی مرا به ياد نخواهد آورد.

/ 4 نظر / 7 بازدید
مسافر كوچولو

سلام!.............نشو!.......نشو!........دچار روزمرگي نشو!........وگر نه ارزش گل سرخت رو فراموش ميكني!(آخه روزمرگي يعني فراموشي)........عشقت تبديل ميشه به يه عادت! (آخه روزمرگي يعني عادت)........بعدش هم يه روز ولش ميكني و مي‌ري...... مي ري اون دور دورا..........و اون وقت اگه كسي بزنه پس كله‌ات و يادت بيفته كه وراي همه روزمرگيهات چه چيزهاي قشنگي داشتي كه از دست دادي، اون وقته كه بايد دردناكترين نيش مارها رو براي برگشت تحمل كني و يه آخ هم نگي....... چون خودت خواستي.

مسافر كوچولو

راستي! من و تو هيچ وقت تنها نيستيم...... ولي اگه احساس تنهايي مي‌كني...... اگه هيچ نامه‌اي نداري...... اگه هيچ پيامي توي وبلاگت نيست...... من حاضرم كه من رو اهلي كني...... كي مي‌دونه شايد حالا هم اهلي شده باشم كه هر وقت به اخترك اينترنت ميام، اول از هر كاري سراغ انفرادي رو مي‌گيرم...... من وبلاگ ندارم، اما خوشحال ميشم كه من رو اهلي كني توي آدرسم براي پيام بذاري. هنوزم مشتاقم نظرت رو درباره پيامي كه ۱۲ آبان برات گذاشته بودم بدونم.......

مهرآگین

سلام . خدا همه آدمها را تنها می آفرينه ... بعد ها هم خيلی آدمها تنها ميمانند ... اين آدمهای تنها بايد همديگه را پيدا کنند .. اونوقت ميشه روزمرگی را به روزآمدی بدل کرد ... در ضمن ديگه حرف مردن نزن لطفا