دلقک‌های رنگ رنگ

از صبح یک چیزیم میشود که هی می‌جوشم و دندانهایم را به‌هم می‌سایم. ناامیدی قُل می‌زند توی وجودم و عنقریب است که سر ریز کند و زردی همه‌ی دور و برم را بگیرد. آدمهایی که دیده‌ام را مرور میکنم و تهوع می‌گیرم. همزمان با فکر کردن به دوست و آشناهای زندگی‌ام، مزه چرک و خون و عفونت می‌پیچد توی دهانم و دل آشوبه می‌گیرم. لازم است که یکی یکی بشمرم و تعریف کنم چه کارها کرده‌اند و نکرده‌اند؟ نه. لازم نیست. چون اگر بگویم هم کسی نمیفهمد. در هر صورت، این آدمهای لعنتی زندگیِ منند که بلدند گه بپاشند به سر و روی آدمها و همچنان زندگی‌شان را هم ادامه بدهند. لعنت به اینهمه نفهمی و نافهمی و خامی و خباثت این آدمها. لعنت به اینهمه حقارتی که موج می‌زند و کسی نمی‌بیند. انگار که هر روز ببینمشان که روی قشر ضخیمی از گه راه می‌روند و می‌خندند. انگار که هر روز می‌بینمشان، هر روز، در حالی‌که هیچ کسِ دیگری جز من نمی‌تواند ببیند.

نه حالا، نه صد سال دیگر، به این دلقک بازی‌های کثیف عادت نخواهم کرد. اصلا نمی‌خواهم که عادت هم کنم. حاضرم همین‌طور بی وقفه عذاب بکشم و عذاب بکشم، اما سعی هم نکنم که به این خیمه شب بازی کثافتی که علم کرده‌اند عادت کنم.

لعنت خدا بر شما! چه مرگتان است؟! چرا نمی‌توانید مثل آدم زندگی کنید؟ چرا برای یک روز هم که شده دست از ادا و اطوار و عنتر بازی بر نمیدارید که خودتان باشید. چرا نمی‌شود صادق باشید و مثل آدم دوستی کنید؟ اینهمه مخفی کاری و تظاهر و مثل موش رفتار کردن چه کمکی به شما کرده که دست بر نمیدارید؟ اینهمه نقش بازی کردن و ادعا برای چیست وقتی همه خبر دارند که آن پشت‌ها چه خبر است؟

مرده‌شورتان را ببرند که زندگی را انقدر نکبت‌بار و تنگ و ترش و حقیر می‌خواهید.

خفه‌م کردید لعنتی ها.

/ 3 نظر / 6 بازدید
زخمی

ای کاش میشد هم شنا کرد و هم به آب آلوده نشد

منصوره

عزیزمممممممممممممممم[ناراحت]