بعدازظهر.يازده

ديروز ده دقيقه به ظهر خانم ف داشت با يكي ديگر از همكارها حرف مي‌زد. درباره يكي ديگر از همكاران. ميگفت "مگه نمي‌دوني اين زنيكه پتياره ج.. فلان، فلان كار را كرده و ... . من سرم توي مونيتور بود اما صدايشان هر از گاهي به گوشم مي‌خورد. چند دقيقه بعدش ديدم صداي نماز خواندن خانم ف از اتاق بغلي مي‌آيد. همچين از ته حلق. بعد همان لحظه به اين فكر كردم كه انگار ما خدا را احضار مي‌كنيم در لحضاتي معين، و كارمان كه تمام شد مرخصش مي‌كنيم. احتمالا خانم ف آگاهانه اين كار را انجام نمي‌دهد، اما اين رفتار نتيجه يك چنين بينشي بايد باشد. اينكه ما فكر كنيم خدا محصور در زمان و مكان خاصي است و مثلا سر نماز و موقع دعا كردن و اضطرار صداي ما را مي‌شنود و ما را مي‌بيند اما وقتي ما توي بغل شوهرمان خوابيده‌ايم يا توي دستشويي مثلا، ترجيح مي‌دهيم فكر كنيم خدايي وجود دارد اما فعلا چون احضارش نكرده‌ايم ما را نمي‌بيند. يعني بود و نبودش معطوف به حضور ما و خوانش و خواهش ما است. وگرنه چطور مي‌شود ما پياده برويم كربلا و موقع مناسك لذت ببريم و با خدا حرف بزنيم، اما موقع غيبت كردن و دروغ گفتن و تهمت زدن ترجيح بدهيم فكر كنيم فعلا خدايي در كار نيست؟

ديشب نصفه شب بيدار شدم و ديگر خوابم نبرد. رفتم توي تلگرام ديدم حميد يك پيغام گذاشته بود، يك كامنتي درباره نوشته اخير كانال تلگرامم. معمولا نظراتش را دوست ندارم. يعني اغلب شوخي‌هاي بي نمكي است كه خواسته با نمك باشد. هنوز هم حرف مشتركي با هم نداريم. به ندرت پيش مي‌آيد حرفي بزنيم. ولي خب به هر حال اين آشنايي يك عقبه طولاني دارد كه نمي‌شود ناديده‌اش گرفت. مثلا ديشب در جواب نظرش يك استيكر فرستادم، و همان موقع پيام داد كه چرا نخوابيدي؟ فكر نمي‌كردم بيدار باشد. گفتم كه بيدار شدم، گفت پس به حرفت نمي‌گيرم كه بخوابي و من هم رفتم. از وقتي كه يادم است تا همين حالا، هميشه در هر ساعتي از شبانه روز آنلاين بود. يك وقت‌هايي فكر مي‌كردم كه پس كي مي‌خوابد. مثل همان وقتي كه نصفه شب از خشم مي‌لرزيدم و حرفهاي مفت و بي ادبانه نصرتي عصبي‌ام كرده بود و ساعت دو نيمه شب پيام دادم به حميد كه صبح ببيند. همان موقع جواب داد كه فلانش مي‌كنم و كمي آرامتر شدم. ديشب يك ساعتي گذشت و خوابم نبرد. گفتم لابد الان ديگر خوابيده. پيام دادم كه خوابم نمي‌برد. پرسيد اوضاع جسمي به هم ريخته يا روحي؟ گفتم هر دو. يك توصيه‌هايي براي خريد يك پماد و تشك طبي كرد. بعد پرسيد كه هنوز مي‌نويسم يا نه. گفتم نه مثل قبل اما مي‌نويسم. پرسيد هنوز كابوس مي‌بينم يا نه. گفتم نه. پرسيد هنوز مثل قبل با كسي حرف مي‌زنم يا نه. گفتم با كي؟! گفت يك شخصيت خيالي داشتي كه باهاش حرف مي‌زدي و باهات حرف مي‌زد. گفتم يادم نمي‌آيد، كي بود؟؟ گفت حالا كه يادت نيست حتما ديگر مهم نيست و ادامه نداد. گفتم چه خل بودم. گفت خل نبودي، فقط يك مدت فشار فكري زيادي داشتي و دائم به معناي زندگي و .. فكر مي‌كردي. گفتم خب هنوز هم خلم. گفت ما عادت كرديم به ديوانه بازي‌هاي تو و يكهو ديگر حرفي نداشتيم انگار. آمدم بيرون از تلگرام و باز هم خوابم نبرد. كمرم، گردنم، پاهام درد ميكرد و الان هر دو تا كتفم هم. هوا گرم و آلوده است و با اينكه زير مانتو يك تاپ بيشتر نپوشيده‌ام مي‌خواهم بالا بياورم از گرما. كلافه‌ام. ديشب كه خوابم نمي‌برد چشمم افتاد به مامان كه مثل هر داشت نمازشب مي‌خواند. گفتم حالا كه بيداري بلند شو نماز بخوان تو هم. ولي هر چه فكر كردم حرفي با خدا نداشتم. خدا با يك اقتدار و ناز و كرشمه‌اي مي‌پرسيد: بنده من، آيا من به تنهايي براي تو كافي نيستم؟ توي دلم مي‌گويم نه خداي من، به تنهايي كافي نيستي. تو هم مثل من دوست داشتي به تمامي از آن كسي باشي و بس باشي براي كسي، -لابد براي خيلي ها هم هستي يا بوده اي- اما واقعا من نمي‌توانم با تو حرف بزنم و تو را در آغوش بگيرم و با تو توي رختخواب كس ديگري بروم. يك وقت‌هايي بايد بايستي پشت در و اجازه بدهي آدم‌ها خودشان يك گلي به سر خودشان بگيرند چون تو بلد نبودي كفايتشان كني. اينهمه سال، شب و روزها كه بر من مي‌گذرد بوده‌اي و ديده‌اي و سكوت كرده‌اي و نه خودت كمكي كردي، نه كمكي برايم فرستاده‌اي، نه راهي پيش پاي من گذاشته‌اي. عين خيالت هم نبود كه من زجر مي‌كشم و تو سكوت كرده‌اي. بله قربان، ما محتاج و نيازمند و سرافكنده هستيم و تو بي‌نياز و بي‌بديل و سر بلند. ما زميني هستيم و تو آسماني، و هيچ چيز اين فاصله را از بين نمي‌برد..

/ 0 نظر / 39 بازدید